به ظاهر غریبم ، آشنا به غم
ساقط میشوم در یک باز دَم
آسوده ز افکار شوم
خوی وحشی ، هربار کرده رَم
اولا آدمی هستیم همین را بس
ثانیا فقط نطق میکنم ز قصد
ثالثا از بقا میشود جان به دست
رابعا تکامل از ابتدا شد شکست
کجای حیوان میخورد به شعور
همه ابله حتی منجیان دَم ظهور
قربانیان این مکتب دروغین
به خون کشیده در سیهچال نَمور
_طَمومْ
زنجیر بسته…
زبان، محکوم به سکوت
نیم سگِ گله و نصفِ برّه
به گوشِ خر، یاسین خواندم
انگار سقوط کردم به تهِ درّه
این حیوانِ ناطق، زبان نمیداند
عادت شده بودن به برده
شورش کردن علیه مردم
حال چرا عذرخواهی کرده؟
اینان همه کور هستند و لال
مشتی ابله و سیمای پتیاره
اینان شبیهِ آدمی نیستند
نمیدانم فرار کردهاند از
کدامین سیاره
_طَمومْ