آسمان سیاهجامه و قدمهای کجوماوج ، خستگی این روزگار را که در کوله خویش حمل میکنم فریاد میزند .
گنجشکخوان فراریام از خانه به سمت جهنمی سرد ؛ در واقع آنجا بهشت من برای فراری شدن از درگاه همیشهی بسته مغزم است .
ساعت ۵ و بیست و پنج دقیقه صبح - دَر سردخانه را که باز میکنم و آن سوز سرما منفی ۲۷ درجه به بدن پوشیده از سه لایه لباس گرم و لباس مخصوص سردخانه من میخورد به ناگه خود را گم میکنم از رهایی ؛ مغزی که دگر فکر نمیکند و فقط برای چندرغاز چرک کف دست حالت بقا را در پیش گرفته است .
تمامی دستم به رعشه افتاده و از غلظت خونم میتوان چاکهای ترک خوردهی آسفالت را ترمیم کرد .
با اینحال این خود منم ؛ این منم که این استمرار را تکرار و هر روز و هروز به آن پافشاری میکنم.
۱۳ دقیقه مانده به دوازده ظهر - از سردخونه خارج میشم و برای لحظهای گرم شدن منت سیگار را میکشم ؛ چون اگر او همدم تنهاییهای دگران است ، بلای جان همچو من دیوان است .
من درحال همآغوشی و لذت از سیگار که … بوم - ناگهان با ضربهای هولناک از سمت راست بدنم به زمین گرم سقوط میکنم .
ابن ضربه یادآور چه میتواند باشد؟
انفجار نورونها مغزم باعث انقلابی در سَرَم شده این انقلاب کودتایی بود علیه خودم .
من در تاریکی مطلق دنبال چه میگردم و این چیست که به سمت من میدود و هنوز به من نرسیده .
ساعت ۱۸:۱۹ دقیقه در کرهی چشم راستم خون در تعامل با سفیدی چشمم است ؛ در آن نبرد سهمگین این سرخیست که پیروزی رسیده است .
شاید بمُردم ؛ شاید …
این داستان ادامه دارد .