به ظاهر غریبم ، آشنا به غم
ساقط میشوم در یک باز دَم
آسوده ز افکار شوم
خوی وحشی ، هربار کرده رَم
اولا آدمی هستیم همین را بس
ثانیا فقط نطق میکنم ز قصد
ثالثا از بقا میشود جان به دست
رابعا تکامل از ابتدا شد شکست
کجای حیوان میخورد به شعور
همه ابله حتی منجیان دَم ظهور
قربانیان این مکتب دروغین
به خون کشیده در سیهچال نَمور
_طَمومْ