سرود ملی پادشاهی متحد ایران 🕊️
سرود ملی پادشاهی متحد ایران 🕊️
از روزی که به سکارنا گذیده شدم ؛ مرگ را ثانیه به ثانیه حس کردم .
من در این زمین چه میکنم و چه بر سر من آمد ؟
لحظات به طور خاصی همراه با نسیم سرد از ورودی مغزم عبور میکنند به گونهای که سوز آن باعث سُرخی گوشم میشود.
در کنج سَرَم به تاریکی سلام میکنم و بسی در خیال سِیر
مگر میخواهم تا کی زنده باشم .
همیشه این موضوع در ذهنم رخنه میکند که آیا ۳۰ سالگی را میبینم یا به آن خاتمه میدهم!
از خود خوردم ؛ از خانواده ؛ از عشق ؛ از کار ؛ از دوست ؛ از زمان ؛ از مکان و از
… خدا
~در کل واژه جالبیست ؛ تکیهگاهی اجباری برای مستعضفین برای نداری ، ستونی برای داراها از عدم نداری .
براستی آیا این جهان پُر شده از رزلی و بدیست؟
شاید با فشنگی آخرین نگاهم را به زمین با شلیکی مستقیم دوختم؛ شاید!
در این مغز وامانده چه میگذرد !؟
سردرد عصبی ، صرع ، اختلال دو قطبی ، مستعد به اسکیزوفرنی و مشکل در شناخت شخصیت /
گاهی به خودم در آیینه میگویم مگر میشود تمامی علائم عدم حیات عادی را در یک تکه گوشت با شریانهای کوچک خون و مملو از نورون که با نیکوتین تغذیه میشود یکجا حمل کنم. شاید به راستی این وضع عادیترین حالت ممکن در زندگیام باشد .
من ناخواسته وارد یک درگیری غیرفیزیکی با خودم شدهام؛ خودم به خودم یکدستی میزنم و از حسادت به آن ( خودم ) به تنگنا میرسم.
واقعا من کیستم؟ براستی این مرگ است که مرا آرام میکند؟
- یک خودکشی آرام در خلاء نبود اکسیژن .