اگر گذشته را بیاد بیآورم هر از گاهی سرزنشهای خودم به خودم منو عصبی میکنه.
این سطحبندی دردها در من یک عارضه فکری رو رقم میزنه که قدرت تصمیمگیری رو از من سلب و با خوراندن افکار پوچ سَرَم را گرم میکند .
کنشهای ذهنی یک نوع فرایند شیمیایی خارقالعاده رو خلق میکنه که گریههای من از درد و تفکرهای زجرآور تمامی ندارد .
سردردهای عصبی که من دارم و مدام مرا به تنگنا میکشد باعث شده خود را از حالت غیرعادی چیز دگری تصور نکنم ؛ شاید این سردردهای باعث شده که من همهچیز را فراموش کنم !؟ -خیر ، جواب من بطور قاطعانه منفیست . 15 سال آزگار است که این سردرد مانند خوره آرام و آهسته روحم را میخورد و میتراشد . این دردهای را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دا..................... یک لحظه فکر کردم شفا پیدا کردم و هدایت شدم .
براستی چگونه میشود از این بحران فردی فرار کرد ؟ واقعا تنها راه آرامش و رستگاری خودکشیست ؟