از روزی که به سکارنا گذیده شدم ؛ مرگ را ثانیه به ثانیه حس کردم .
من در این زمین چه میکنم و چه بر سر من آمد ؟
لحظات به طور خاصی همراه با نسیم سرد از ورودی مغزم عبور میکنند به گونهای که سوز آن باعث سُرخی گوشم میشود.
در کنج سَرَم به تاریکی سلام میکنم و بسی در خیال سِیر
مگر میخواهم تا کی زنده باشم .
همیشه این موضوع در ذهنم رخنه میکند که آیا ۳۰ سالگی را میبینم یا به آن خاتمه میدهم!
از خود خوردم ؛ از خانواده ؛ از عشق ؛ از کار ؛ از دوست ؛ از زمان ؛ از مکان و از
… خدا
~در کل واژه جالبیست ؛ تکیهگاهی اجباری برای مستعضفین برای نداری ، ستونی برای داراها از عدم نداری .
براستی آیا این جهان پُر شده از رزلی و بدیست؟
شاید با فشنگی آخرین نگاهم را به زمین با شلیکی مستقیم دوختم؛ شاید!
برچسبها :